تبليغاتX
دهشیخ آنلاین
پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 14:9
  بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید. به پزشك قانونی بگویید روح مرا كالبدشكافی كند،من به آن مشكوكم! ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاری كنند. عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اكیدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا كنم. كارت شناسایی مرا لای كفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد! مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند. روی تابوت و كفن من بنویسید: این عاقبت كسی است كه زگهواره تا گور دانش بجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنید! كسانی كه زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهید. گواهینامه رانندگیم را به یك آدم مستحق بدهید، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنید تا همه به گریه بیفتند. از اینكه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم. به مرده شوی بگویید مرا با چوبك بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم. چون تمام آرزوهایم را به گور می‌برم، سعی كنید قبر مرا بزرگ بسازید كه جای جسدم باشد. ___________------------------------------------____________________------------------------- چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟ چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟ چرا اگر به کسی بگید که در فضا 4 میلیارد ستاره وجود داره باورش میشه ولی اگر بهش بگید رنگ دیوار خیسه خودش با دست امتحان می کنه تا مطمئن بشه؟ چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟ آیا میشه زیر آب گریه کرد؟ چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟ تا حالا توجه کردید که اگر در صورت سگ ها فوت کنید دیوونه می شن ولی اگر با ماشین بیرون برن دوست دارن سرشونو از پنجره بیارن بیرون؟ __________-------------------------------------______________________---------------------------- معلم از خشم داد میزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان ولی آخر كلاسی ها... لواشك بین خود تقسیم میكردند و آن یكی در گوشه دیگر جوانان را ورق میزد با خطی خوانا بر روی تخته ای كز ظلمتی تاریك غمگین بود تساوی را چنین نوشت : یك با یك برابر است از میان جمع شاگردان یكی برخاست همیشه یك نفر باید بپا خیزد به آرامی سخن سر داد : تساوی اشتباه فاحش و محض است نگاه بچه ها ناگه به یك سو خیره شد و معلم مات بر جا ماند و او پرسید : اگر یك فردِ انسان واحد یك بود آیا باز یك با یك برابر بود ؟ سكوت مدهوشی بود و سوالی سخت معلم فریاد زد : آری برابر بود و او با پوزخندی گفت : اگر یك فردِ انسان واحد یك بود آنكه زر و زور به دامن داشت بالا بود و آنكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یك فردِ انسان واحد یك بود این تساوی زیرو رو میشد حال میپرسیم : یك اگر با یك برابر بود نان و مال مفتخواران از كجا آماده میگردید ؟ یا چه كس دیوار چین ها را بنا میكرد ؟ یك اگر با یك برابر بود پس آنكه پشتش زیر بار فقر خم میشد با كه زیر ضربت شلاق له میشد معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه خود بنویسید كه یك با یك برابر نیست. __________________----------------------------------------------______________________________ در رویاهایم دیدم كه با خدا گفتگو می كنم . خدا پرسید ؟ پس تو میخواهی با من گفتگو كنی؟ من درپاسخش گفتم : اگر وقت دارید. خدا خندید و گفت وقت من بی نهایت است در ذهنت چیست كه می خواهی از من بپرسی؟ پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد: كودكی شان . اینكه آنها از كودكی شان خسته می شون عجله دارند زود بزرگ شوند و بعد دوباره پس ازمدتها آرزو میكنند كه كودك باشند.... اینك آنها سلامتی شان را از دست می دهند تا پول بدست آورند وبعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی شان را بدست اورند. اینكه با اضطراب به آینده نگاه می كنند و حال را فراموش می كنن. و بنا بر این نه در حال زندگی می كنند نه در آینده. اینكه آنها به گونه ای زندگی میكنند كه گویی هرگز نمی میرند. و به گونه ای می میرند كه گویی هرگز زندگی نكرده اند... در مورد پست ثبت شده گفتگو با خدا Interview with GOD در بیست و نهم ماه مه 2001 ریتا استریکلند نویسنده گفتگو با خدا نسخه ای از آن را در سایت اینترنتی کلیسای محلش در ایالت آلاباما به نمایش گذاشت و هیچ تبلیغی هم برای آن نکرد. طی یک هفته500000نفر از آن سایت دیدن کردند که این رقم در مدت کوتاهی به چند میلیون رسید و هنوز هم روز به روز بیشتر می شود.
نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  

پنجشنبه ششم دی 1386 ساعت 13:59

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید. او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد... در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.» ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! او حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...
نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 19:46

 

 

 

انسان بدرستی همان میشود که به آن فکر میکند . فلورانس نایتینگل

دل در آرزوی آنچه دسترسی بدان متصور نیست نباید بست ، از آنکه مایه رنج تن و بلای جان است . بزرگمهر

و تو کیستی؟ تو که باید آدمیان سینه های خویش را در مقابلت بشکافند و پرده حیا و آزرم و عزت نفس خود را پاره کنند تا تو آنها را به عطای خود سزاور بینی و به جود و کرم خود لایق؟
پس ، نخست بنگر تا ببینی آیا ارزش و لیاقت آن را داری که وسیله ای برای بخشش باشی ؟
آیا شایسته ای تا بخشایشگر باشی؟
زیرا فقط حقیقت زندگی است که می تواند در حق زندگی عطا کند، و تو که این همه به عطای خود می بالی فراموش کرده ای که تنها گواه انتقال عطا از موجودی به موجود دیگر بوده ای!. جبران خلیل جبران

آشکارترین خصلت ایرانیان کمک به مصیبت زدگان دیگر سرزمین هاست . خواجه نظام الملک 

مهم این نیست که در کجای این جهان ایستاده ایم، مهم این است که در چه مسیری گام بر می داریم. هولمز

هر چه بلند پروازتر باشید تپش دلتان کمتر خواهد شد . فشار و دردهای روانیتان نیز  . اُرد بزرگ

هرکس در دنیا باید کسی را داشته باشد که حرفهای خودش را آزادانه به او بزند ، بدون رودربایستی و بدون خجالت و الا آدم از تنهایی دق می کند . همینگوی

اگر دیگران را با زیباترین منشها و صفات بخوانیم چیزی از ارزش ما نمی کاهد بلکه او را دلگرم ساخته ایم  آنگونه باشد که ما می گویم .   اُرد بزرگ

اگر قرار باشد من روزی تجربه شخصی خود ، درباره حس همدردی کتابی بنویسم ، کتاب خود را چنین شروع می کنم : در زنان حس همدردی مطلقا وجود ندارد. فلورانس نایتینگل

روزنامه بزرگترین مربی قرن نوزدهم است . هیچ نیرویی با آن قابل مقایسه نیست . هم کتاب است و هم کرسی خطابه و هم سکوی سخنرانی در میدان عمومی شهر . تالیج

سرود هستی آهنگی ملایم و کشیده دارد . اُرد بزرگ

جوانی اشتباه است ، کهولت مبارزه و پیری پشیمانی . دیسرائیلی

بجاست دوستی بخواهی که به روزهایت تلاش و به شبهایت آرامش بخشد. جبران خلیل جبران

مردم موفق امروز کودکان جشور دیروز بوده اند . دیسرائیلی

دانش برترین داده های یزدان پاک است . خردمند همیشه سرور است . بزرگمهر

کوشش های سیاسی برای جوانان ، مردابی مرگبار است . اُرد بزرگ

جوانی که به بالا نمی نگرد ، نظرش به پایین می افتد و کسی  که به را ه کمال نمی رود ، به پستی می گراید. دیسرائیلی

دل کسی که خاطر شاه دادگر از او مکدر باشد جایگاه دیو است . بزرگمهر

نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 ساعت 9:15
عشق يعنی با غم الفت داشتن

سوختن با درد نسبت داشتن

عشق دريک جمله يعنی انتظار

انتظار روز رجـــعت داشتن

عشق يعنی مستی و ديوانگی

عشق يعنی در جهان بيگانگی

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر

عشق يعنی سجده ها با چشمان تر

عشق يعني سر به در آويختن

عشق يعنی اشک حسرت ريختن

عشق يعنی در جهان رسوا شدن

عشق يعنی مست و بی پروا شدن

عشق يعنی سوختن يا ساختــن

عشق يعنی زندگی را باختن

عشق يعنی انتـــظار و انتـــظار

عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

عشق يعنی ديـده بر در دوختـن

عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق يعنی لحظه های التهاب

عشق يعنی لحظه های ناب ناب

عشق يعنی با پرستو پر زدن

عشق يعنی آب بر آذر زدن

عشق يعنی سوز نی آه شبان

عشق يعنی معنی رنگين کمان

عشق يعنی با گلي گفتن سخن

عشق يعنی خون لاله بر چمن

عشق يعنی شعله بر خرمن زدن

عشق يعنی رسم و دل برهم زدن

عشق يعنی يک تيمم يک نماز

عشق يعنی عالمی راز و نياز

عشق يعنی چون محمد پا به راه

عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه

عشق يعنی بيستون کندن به دست

عشق يعنی زاهد اما بت پرست

عشق يعنی همچومن شيدا شدن

عشق يعنی قلــه و دريا شدن

عشق يعنی يک شقايق غرق خون

عشق يعنی درد ومحنت دردرون

عشق يعنی يک تبلور يک سرود

عشق يعنی يک سلام و يک درود

عشق يعنی جام لبريز از شراب

عشق يعنی تشنگی يعنی سراب

عشق يعنی حسرت شبهای گرم

عشق يعنی ياد يک رويای نرم

عشق يعنی غرقه گشتن در سراب

عشق يعنی حلقه های بی حساب

عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت

عشق يعنی آخــرخط بهـشــت

عشق يعنی گم شدن در لحظه ها

عشق يعنی آبـی بی انتـــها

عشق يعنی زرد تنها و غريب

عشق يعنی سرخی ظاهر فريب

عشق يعنی تکيه بر بازوی باد

عشق يعنی حسرتت پاينده باد

عشق يعنی هرزمان تنها شنيدن نام او

عشق يعنی هرچه گفتن هرچه کردن بهراو



توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره

چرا وقتی نوبت ماست آسمون جائی نداره

واسه من تنهائی درده درد هیچ کس‌ نداشتن

هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن

دیگه باور کردم آن را که باید تنها بمونم

تا دم لحظه مردن شعر تنهائی بخونم

نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 15:29
عشق
ع.ش.ق

علاقه.شدید.قلبی



عشق شناسي ِ خودماني


هيچ واژه اي برايم مقدس نيست،جز عشق و آزادي.

عشق يعني لبخند زدن
عشق يعني غم ِ دل به دوست گفتن!
عشق يعني درد ِ دل كردن
عشق يعني لبخند زدن براي يك دوست
عشق يعني خنديدن!
عشق يعني راحت خنديدن!
عشق يعني شاد بودن
عشق يعني راحت شاد شدن
عشق يعني شاد كردن ِ ديگران
عشق يعني بخشش
عشق يعني لذت بردن از بخشش
عشق يعني لذت بردن از زندگي
عشق يعني عيش و نوش
عشق يعني گذشت
عشق يعني فراموش كردن
عشق يعني ساده بودن
عشق يعني مهرباني
عشق يعني برخورد دوستانه و صميمانه
عشق يعني محبت
عشق يعني زندگي را سخت نگرفتن
عشق يعني حرص نخوردن
عشق يعني گاهي اشك ريختن
عشق يعني با احساس بودن
عشق يعني لذت بردن از زيبايي
عشق يعني زير باران خيس شدن و لذت بردن
عشق يعني راحت و آزاد بودن
عشق يعني منفعت طلب نبودن
عشق يعني در حال بودن
عشق يعني برنامه ريزي نكردن!
عشق يعني بي هدف بودن!
عشق يعني بهانه نگرفتن
عشق يعني رك بودن
عشق يعني خود بودن
عشق يعني به دروغ خود اعتراف كردن
عشق يعني خوش بودن و تلاش براي خوشي
عشق يعني دوستان رو فراموش نكردن
عشق يعني از دوستي يادي كردن
عشق يعني فريب ندادن
عشق يعني وابسته نبودن
عشق يعني كسي نبودن و كسي بودن!
عشق يعني چيزي نبودن و چيزي بودن!
عشق يعني دلداري دادن
عشق يعني بي رحم نبودن
عشق يعني خودخواه نبودن
عشق يعني پرتوقع نبودن
عشق يعني حق شناس بودن
عشق يعني قدرشناس بودن
عشق يعني قانع بودن
عشق يعني سازش كردن
عشق يعني عيب جو نبودن
عشق يعني صلح
عشق يعني آرامش
عشق يعني رهايي
عشق يعني آزادي
عشق يعني همه ي اين خوبي ها!

نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 10:24
اینو میدونسستی؟

ـ آمريكا در حدود 62/5 هزار ميليارد دلار بدهي دارد و بيل گيتس به تنهايي مي‌تواند ظرف 10 سال تمام بدهي آمريكا را بازپرداخت كند.

ـ بيل گيتس در هر ثانيه 250 دلار آمريكا درآمد دارد، يعني 20 ميليون دلار در روز و 8/7 ميليارد دلار در سال
ـ اگر 1000 دلار از دست وي بر زمين بيافتد به خودش اين دردسر را نمي‌دهد كه برش دارد، چون در 4 ثانيه‌اي كه برداشتنش طول مي‌کشد، اين پول عايدش شده!
ـ آمريكا در حدود 62/5 هزار ميليارد دلار بدهي دارد و بيل گيتس به تنهايي مي‌تواند ظرف 10 سال تمام بدهي آمريكا را بازپرداخت كند
۴ـ او مي‌تواند نفري 15 دلار به همه‌ي جمعيت جهان بدهد و باز هم 5 ميليون دلار در جيبش باقي خواهد ماند
ـ اگر مايكل جردن يعني گرانترين ورزشكار آمريكايي هيچ غذا و آبي نخورد و همه‌ي 30 ميليون دلار درآمد سالانه‌اش را پس‌انداز كند، 227 سال طول خواهد كشيد تا به ثروتمندي بيل گيتس شود
ـ اگر بيل گيتس را به صورت يك كشور تصور كنيم، سي و هفتمين كشور ثروتمند جهان مي‌شود! يا به تنهايي درآمدي برابر سيزدهمين كمپاني عظيم آمريكايي خواهد داشت، حتي بيشتر از آي‌بي‌ام!
ـ اگر همه‌ي ثروت بيل گيتس را تبديل به يك دلاري كنيم، مي‌شود جاده‌اي از ماه تا زمين با آن كشيد كه 14 بار رفته و برگشته! ولي ساخت اين جاده، 1400 سال طول خواهد كشيد و 713 بوئينگ 747 بايد براي جابجايي اين پول‌ها پرواز كنند.
ـ بيل گيتس امسال 40 ساله مي‌شود. اگر فرض را بر اين بگيريم كه هنوز 35 سال ديگر هم زنده خواهد بود، مي‌تواند روزي 78/6 ميليون دلار خرج كند قبل از اين كه به بهشت برود
نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 ساعت 12:8
آدمک آخر دنياست ، بخند آدمک مرگ همين جاست ، بخند آن خدايی که بزرگش خواندیبه خدا مثل تو تنهاست ، بخند دستخطی که تو را عاشق کردشوخی کاغذی ماست، بخند فکر کن درد تو ارزشمند استفکر کن گريه چه زيباست ، بخند صبح فردا به شبت نيست که نيستتازه انگار که فرداست ، بخندراستی آنچه به يادت داديپر زدن نيست که درجاست ، بخندآدمک نغمه ی آغاز نخوانبه خدا آخر دنياست ، بخند...
نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 11:2
ترم 1- اصولاً وقتي به آنها بگوييد با سه حرف پ- س – ر يک کلمه معني دار بسازيد مخ آنها ERROR ميدهد! چون فکر ميکنند تنها دانشجوي اين مملکت هستند عمراً کسي را تحويل نميگيرند. و تا وقتي که قبل از اسمشان کلمه مهندس و دکتر را به کار نبريد جوابتان را نمي دهند! {پيشنهاد ميکنم که در دختران ترم يکي (صفري) به دنبال GF نباشيد چون اولاً پا نمدهند و ثانياً اگر حتي يکي از اين دختران براي دوستي پا بدهد(يکي در هر 10 ميليون سال) فقط براي عمليات قضاي حاجت به WC مي روند.طولاني ترين مسيري را که طي ميکنند مسير دانشگاه تا خانه مي باشد.به پسران همکلاسي به چشم خواستگار نگاه مي کنند.تمام کتب ترم اول را مي خرند و با دقت جلد ميگيرند.سوژه خنده دانشجويان ترم بالايي هستند. وقتي به آنها سلام ميکنيد به چشم يک مزاحم خياباني به شما نگاه ميکنند!(بي جنبن ديگه!!!) در فاصله بين کلاسها نان و پنير دستپخت مادر را ميل ميکنند تا انرژي بگيرند

ترم 2 – همچنان قادر به ساختن کلمات معني دار نميباشند! متوجه ميشوند به غير از آنها افراد ديگري نيز به اسم دانشجو تو اين مملکت هستند! به مقدار بسيار ناچيز از قطر ابروها کاسته ميشودولي سيبيل جزيي از اعضاي ثابت بدن مي باشد.سر کلاس متوجه موجوداتي عجيب و غريب ميشوند اما اسم آنها را نمي دانند.کماکان مسير دانشگاه تا خانه بدون هيچ کم و کاستي طي ميشود.نيمي از کتاب هاي ترم را ميخرند و نيمه ديگر را از کتابخانه ميگيرند.اگر به آنها سلام کنيد در جواب زمزمه نامفهومي ميشنويد با اين مضمون:سلام عليکم ورحمة الله و برکاته! دو- سه بار از جلوي ترياي دانشکده رد ميشوند اما جرأت داخل شدن را ندارند!(استغفرالله

ترم 3 - به معناي واژه پسر پي مي برند و با ماهيت آن موجودات عجيب و غريب آشنا مي شوند.به اين نکته حياتي پي مي برند که تنها استفاده WC قضاي حاجت نيست!!!سوژه خنده پيدا مي کنند.همه کتابها را از کتابخانه مي گيرند و متوجه ميشوند که تا 4 جلسه ميتوانند سر کلاس غيبت کنند.مي فهمند که شهر خيلي بزرگ است و غير از خانه شان جاهاي ديگري هم دارد! تريا دانشکده تبديل به پاتوق آنها ميشود.در جواب سلام شما ميگويند سلام

ترم 4 – با واژه BF آشنا ميشوند اما راه و رسم تور کردنش را بلد نيستند.ابروها نازک ميشودو سيبيل ناپديد!در ساعت هاي استراحت بين کلاسها و حتي وسط کلاس ها به WC ميروند!!!هميشه در دانشگاه از قسمتهاي "پر پسر" عبور ميکنند.شروع ميکنند به پرسيدن آدرس از پسراي خوش تيپ دانشگاه!(نکته:اگر ديديد که جلوي در آموزش يه دختر ازتون آدرس آموزش رو پرسيد پس: 1- دختره ترم 4 درس ميخونه.2-شما خوشتيپيد!.3 – يالا مخشو بزن ديگه چلمن!)شروع ميکنن به نوشتن جزوه !هر 2-3 شب يکبار به خانه ميروند براي حاضري و به خاطر غر زدن هاي مامان بابا.(خوب پدر مادرن ديگه دلشون تنگ ميشه شما به بزرگي خودتون ببخشيد!) و تعويض لباس و بقيه روز ها خونه دوستشون درس ميخونن!(آره جون خودت ..بيچاره پدر ,مادره خبر نداره خوابگاه دخترا بغل خوابگاه پسراست!!!!) در جواب سلام شما ميگويند:سلام.
چطوري؟خوبي؟
ترم 5 –يکي از اين موجودات خوش خط و خال (BF ) را بدست مي آورند اما چون تازه کار هستند بامبول هاي زيادي سرشان پياده ميشود!اصلاً سر کلاسها نمي روند و از دانشگاه فقط با WC کار دارند!چون BF دارند ديگه احدي را تحويل نميگيرند و درست مثل ترم يک ميشوند( چون اين دفعه فکر ميکنن فقط خودشونن که BF دارند و آسمان باز شده اين پسره افتاده تو بغل اينا! =آخر بي جنبگي)کوتاهترين مسيري را که طي ميکنند مسير دانشگاه به کافي شاپ و سپس خانه ميباشد.از چهره مردانه گذشته تنها خاطره اي باقي مانده است!(اينجاست که ميگن مردونگي مرده!!!) به دليل افزايش آرايشات روي صورتشون اضافه وزن مي آورند و براي جبران آن از مقدار شلوار و مانتو شان کم ميکنند!يک ميز اختصاصي براي خودشان و BF شان در تريا دانشکده رزرو است!تابلو ميشوند.کارکنان حراست دانشگاه آنها را به اسم کوچک مي شناسند.سند کميته انضباطي را به نامشان ميکنند!در جواب سلام شما (بعد از 10 دقيقه!) مي گويند:اوا سلام ببخشيد حواسم نبود(طرف داره عاشق ميشه و حواسش يه جاي ديگست....خاک بر سرت!)
ترم 6 – خيلي تابلو ميشوند!عاشق ميشوند! مورد سوءاستفاده قرار ميگيرند!مشروط ميشوند!!!
نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 14:4
شکسپير:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره

اگه برگشت كه ماله توئه

اگر برنگشت، سم كه داري، خودتو بکش

خوشبين:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره....

نگران نباش، حتماً بر مي گرده

شکاک:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره....

اگه برگشت، ازش بپرس چرا

ناشکيبا:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه تو يه مدتي برنگشت، فراموشش کن

صبور:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...
اگه برنگشت، اونقدر صبر کن تا برگرده

خوشگذران:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

وقتي برگشت، اگه هنوز عاشقش هستي،

دوباره ولش کن بره

دوباره....؛

فعال دفاع از حقوق حيوانات:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

درواقع همه موجودات زنده حق دارن که آزاد باشن

وکلا:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

بند 1-a از پاراگراف 13a-1 بند الحاقي دوم از

" قانون آزادي ازدواج" به طور صريح مي گويد که .....؛

بيل گيتس:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه برگشت، من فکر مي کنم که مي تونيم براي نصب مجددش يه هزينه هايي رو پرداخت کنيم

البته بهش بگو که بايد خودشو بهتر کنه

زيست شناس:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

حتما" متحول ميشه

آمارشناسان:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه اونم عاشق تو باشه، احتمال بازگشتش زياده،

اگر عاشق تو نباشه، به هر حال توزيع Weibull و رابطه شما غير محتمله!

فروشنده:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه برگشت، قرارداد ببند، اگه برنگشت، چه خوب، "بعدي!"

نماينده بيمه:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش برنامه رو نشون بده،

اگه برگشت، ثبت نامش کن،

اگه برنگشت، پي گيرش شو و هيچ وقت بي خيال نشو

فيزيکدان:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه برگشت، اين قانون جاذبه است

اگه برنگشت، يا مقدار اصطکاک بيشتر از نيروي جاذبه است، يا زاويه برخورد بين دو جسم در زاويه مناسب تنظيم نشده.

رياضيدان:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه برگشت که 1+1 = 2 (خيلي ساده اس)

اگه بر نگشت،

Y=2X-log (0.46Y^2+(cos(52/34X))x 5Y^(- 0.5)c)

که c مقدار ثابت زمان بي نهايت بازگشته.

مدل امروزي:

اگه عاشقه كسي شدي،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه برگشت، كه مال توئه!

اگه برنگشت پيداش کن و بکشش!! يا به اداره مهاجرت خبر بده که اون مهاجر غير قانونيه





اگه عاشقه كسي شدي،

براي چي اصلاً ولش مي کني بره؟؟!! خنگه خدا!
نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 14:3
چهار شمع به آرامي مي سوختند، محيط آن قدر ساکت بود که مي شد صداي صحبت آنها را شنيد.اولين شمع گفت: « من صلح هستم، هيچ کس نمي تواند مرا هميشه روشن نگه دارد. فکر مي کنم که به زودي خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: « من ايمان هستم، واقعا انگار کسي به من نيازي ندارد براي همين من ديگر رعبتي ندارم که بيشتر از اين روشن بمانم . » حرف شمع ايمان که تمام شد ،نسيم ملايمي وزيدو آن را خاموش کرد.
وقتي نوبت به سومين شمع رسيد با اندوه کفت: « من عشق هستم توانايي آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناري انداخته اند و اهميتم را نمي فهمند، آها حتي فراموش کرده اند که به نزديکترين کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بي درنگ خاموش شد . کودکي وارد اتاق شد و ديد که سه شمع ديگر نمي سوزند. او گفت: « شما که مي خواستيد تا آخرين لحظه روشن بمانيد، پس چرا ديگر نمي سوزيد؟» چهارمين شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتي من روشن هستم، به کمک هم مي توانيم شمع هاي ديگر را روشن کنيم. من اميد هستم. » چشمان کودک درخشيد، شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها را روشن کرد.
بنابر اين شعله اميد هرگز نبايد خاموش شود. ما بايد هميشه اميد و ايمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنيم
نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 ساعت 14:0
مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند..
نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه نهم تیر 1386 ساعت 14:5
(بخاطر دوست عاشقم که خودشو در را عشق فدا کرد تا بر همگان عبرت شود خدا رحمتش کنه)

اسم : سرباز شهرت : آواره

نام پدر : دلواپس نام مادر : سلطان غم

نام برادر : دل تنگ نام خواهر : چشم به راه

نام دوست : بی خیال شغل : تنهایی

کوله بار : حسرت مدت اسارت : بیست و یک ماه

خوراک : اشک عشق : آزادی

عاقبت : مرگ شماره ی شناسنامه : اسم یار

آدرس : خیابان وفا ، کوچه صفا ، پلاک عشق
نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 14:46
آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است

• وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند، نه رفتار و عملكرد شما

• سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی از آن است كه انسان را از بین می برد

• اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید

•افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند

• پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر

• كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم

• ارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید

• انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند

• همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

• تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است

• دشوارترین قدم، همان قدم اول است

• عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید

• آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد

• وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید

• در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش

• امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست

• برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست

• امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم

• بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید

• آنچه شما درباره خود فكرمی كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند

• هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود

• اگر هرروز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید

• صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، وآن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست

• وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند

• كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد

• كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند

• بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی

• آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید

• اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید

• خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی كنید از خودتان بهتر شوید

• خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد

• درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش

• انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند كه خیال می‌كند دیگران را فریب داده است

• كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند

• هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد

• كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است

• اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت

• اینكه ما گمان می‌كنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشیم
نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 14:41
به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ، به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است
------------ --------- --------

هر شب برو کنار پنجره تا ستاره ها ببیننت و حسودیشون بشه که ماهشون مال منه
------------ --------- --------
من گفتم هر چه باید می گفتم من کردم هرچیه باید میکردم و اگر تنهایم لااقل پیش دل خویش سرم پایین نیست و اگر دل تنگم از تمام کرده خویش ندارم شرمی انچه ماندست همه غربت نا خوش بی همنفسیست انچه ماندست به من حسرت من کشه قلبی تنهاست کز پس قاب بلورین همه را مینگرم دل خوش این رویا که یکی از اینها ابی چشمانش رنگ خوب چشم تو خواهد بود که یکی از اینه صاحب تمام نت های من است
------------ --------- --------

عشق شادیست عشق آزادی است ...... عشق آغاز ز آدمی زاد است ...... عشق آتش به سینه داشتن است ...... دم همت بر او گماشتن است ...... عشق شوری زخود فزاینده است ...... زایشی کهکشان زاینده است ...... زنده است انکه عشق میورزد ...... دل و جانش به عشق می ارزد
------------ --------- --------

اگه صد نفر تورو تو دنیا دوست داشته باشن اولیش منم ، اگه ده نفر تو دنیا تورو دوست داشته باشن اولیش منم ، حتی اگه یه نفر تورو تو دنیا دوست داشته باشه اون یه نفر منم و اگه کسی تو رو دوست نداشته باشه بدون که من دیگه تو این دنیا نیستم !!!
------------ --------- --------
هزار راه نرفته هزار خواهش و آیا هزار پرسش و اما هزار چون و هزاران چرای بی زیرا هزار بود و نبود هزار شاید و باید هزار باد و مباد هزار کار نکرده هزار کاش و اگر هزار بار نبرده هزار بوک و مگر هزار بار همیشه هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز مگر تو ای همه هیچ مگر تو نقطه پایان بر این هزار خط ناتمام بگذاری مگر تو ای دم آخر در این میانه تو سنگ تمام بگذری
------------ --------- --------

تو مثل ستاره ها مي موني مثل اونا زيبا مثل اونا دست نيافتني. اما فقط يه فرقي با اونا داري که اونا خيلي زيادن ولي تو تکي

------------ --------- --------

بيا دنيا رو تقسيم كنيم : ستاره ها مال تو . آسمون مال من . ماه مال تو . خورشيد مال من . اصلا همشون مال تو . ولي تو مال من
let's share the world: sky 4 u,stars 4 me, sea 4 u, waves 4 me,sun 4 u , light 4 me, every thing 4 u, u 4 me.

------------ --------- --------

اگه همه زنبورهای دنیا نیشت بزنن حقته جون:خیلی گلی

------------ --------- --------

وقتی هستی نيستم، وقتی نيستی هستم، وقتی هستم نيستی، وقتی نيستم هستی، ای همه ی نيست شده ی هستي
هستي من نيست مي شود وقتی تو نيستی
------------ --------- --------

یک نفس یاد خدا، یک سبد خاطر آسوده و شاد، یک بغل شبنم آرامش صبح، یک هزار آینه از جنس دعا، همه تقدیم شما.

------------ --------- --------

کاش مي شد با تو بودن را نوشت
تا که زيبا را کشم بر هر چه زشت
کاش مي شد روي اين رنگين کمان
مي نوشتم تا ابد يا من بمان

------------ --------- --------

ارزش يک کلام پر از محبت رو وقتي مي فهمي، که لبخند رو، روي لباي عزيزانت تماشا مي کني.

------------ --------- --------

در حيرتم از مرام اين مردم پست
اين طايفه زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش ز جفا
تا مرد به عزت ببرندش سر دست

------------ --------- --------

بودن را انديشه کرده ايم اما چگونه بودن را نه و آنان که بر آگاهي خويش باور دارند مي دانند که چگونه بايد بود.

------------ --------- --------

اگر بدانيد که همه چيز در تغيير است به هيچ چيز دل نمي بنديد

------------ --------- --------

گفتند: نفس بسيار حيله گر است – گفتم: به چنگش خواهم آورد. به چنگش آوردم. لبخند رضايتي بر لبانم نشست. نيك نگريستم، نفس از چنگم گريخته و بر لبانم نشسته بود

------------ --------- --------

اساس زندگی بر ۱۰ چیز استوار است: اول محبت و ۹ تای دیگش هم گذشت

------------ --------- --------

افتادن در گل و لاي ننگ نيست ننگ در اين است كه همان جا بماني

------------ --------- --------

اگه دنبال دوتا خرگوش بدویی هیچ کدومو نمی گیری!

------------ --------- --------

عشق مانند هوا در همه جا جاریست. تو نفسهایت را قدری جانانه بکش

------------ --------- --------

زندگي شهد گل است زنبور زمان مي مكدش آنچه مي ماند عسل خاطره است
نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 14:39
ترکه رشتش دامپروری بوده-روش نمی شده به کسی بگه. یکی ازش میپرسه رشته ات چیه؟ میگه: دامپیوتر...گرایش پشم افزار

به ترکه میگن ساعت چنده؟ بلد نبوده ..میگه : بدو بدو دیرت شده...

عزراييل ميره سراغ تركه. تركه خودش رو ميزنه به مردن!

به ترکه میگن کامپیوتر چقدر بلدی؟ میگه تاحدودی...! میگن خب روشنش کن ببینیم- میگه البته نه در این حد

تركه وزير مخابرات ميشه بعد از يه هفته مخابرات ورشكسته ميشه! از طرف دولت هيئتِ تحقيق تشكيل‌ميدن، مي‌بينن براي رفاه حال جامعه ورداشته همه گوشي‌هاي ‌تلفناي همگاني رو بيسيم كرده!

ترکه یه هزاری میندازه تو صندوق صدقات...تا شب هر کی میاد صدقه بده میگه برو داداش من حساب کردم.

تركه بچش نميخوابيده، بهش ژل ميزنه!!

به يك تركه ميگن: 2*2 چند مي‌شه؟ ميگه: 5 تا! مي‌گن: برو بابا، 4 تا ميشه! ميگه: آخه من از يه راه ديگه رفتم!

تركه ميره خواستگاري، دختره سبيل داشته، بهش ميگه: چرا سبيل داري؟ دختره ميزنه زير گريه، تركه ميخواد دلداري بده ميگه: مرد كه گريه نمي‌كنه ...

به ترکه ميگن چرا در خونت نوشتي WC؟
ميگه اين مخفف welcome هستش ...

به ترکه مي گن از چه تيم فوتبالي خوشت مياد ؟
ميگه : قربون جدش برم! آ سد ميلان

تركه جونش به لبش ميرسه، تف مي‌كنه مي‌ميره!

تركه قاضي ميشه بهش ميگن حكم كن، ميگه پيك!

تركه رو مي‌برن زير سوال، له ميشه!

اصفهونيه اكس مي‌زنه. تو تاكسي پول دو نفر رو حساب مي‌كنه

یه روز یه مورچه با یه فیل ازدواج می کنن دو روز بعد فیله میمیره .مورچه برمیگرده میگه: دو روز زندگی کردیم حالا یه عمر باید قبر بکنم.

این جوک واقعی است
از تهرانیه ميپرسند: احمقترين خواننده كيه !؟ ميگه حبيب ! ميگن آخه چرا !!!؟
ميگه بابا اين مرتيكه خر داره گيتار ميزنه هي ميگه صداي دهل مياد !!!

لره رو ميفرستن جبهه، بعد شيش هفت ماه برميگرده، در ميزنه، داداش كوچيكش با يك تپه ريش درو وا ميكنه! لره هول ميكنه، ميگه: چي شده!؟ ننه مرده.. بوا مرده؟! داداشش فقط يك نگاهِ معني داري بهش ميندازه و ميره تو. لره کف میکنه، ميره تو ميبينه داداش بزرگش هم تا زير گردن ريش گذاشته! بدبخت پاك شلوارشو خيس ميكنه، ميگه: اصغرجون، تورو خدا بگو چي شده؟! اصغر هم يك نگاه به لره ميكنه و از اتاق ميره بيرون. لره بدبخت سراسيمه ميره تو اتاق ميبينه ريش باباش رسيده تا دم نافش! دو دستي ميزنه تو سرش، ميگه: بوا... بگو آخه چه بلايي سرمون اومده؟ ننه مرده؟! باباش ميگه: اي كاش ننت مرده بيد... كاش بوات مرده بيد... پسر آخه اين ريش تراشو چرا بردي؟!!!

تركه توي كوپه قطار به سمت مشهد مي‌رفته، به روبروييش ميگه: به سلامتي از مشهد بر مي‌گرديد؟

مرد: قسم مي‌خوري كه منو به خاطر پولهايم دوست نداري؟
زن: هزارتومن بده تا قسم بخورم!

يه تركه تو دريا شنای قورباغه اي ميرفته لك لك ميگيره ميخورتش

يك تركه با زيرشلواري ميره مسافرت ميگه همه ايران سراي من است

بچه اصفهانيه توي امتحان بيست مي‌گيره. باباش ميزنه توي گوشش و ميگه: خاك بر سرت كنن، با نمره 10 هم ميشه قبول بشي، حتما بايد اين همه خودكار حروم مي‌كردي؟

اصفهانی رو ميخوان زجر بدند، ميبندنش به تیر برق و بهش ميگن: کوچه اونطرفی شام میدن

تركه تفنگو ميزاره پشت گردن يارو، ميگه: تكون بخوري با لگد ميزنم تو سرتا

بسیجیه تلفن پیغام گیر داشته , پیغامش این بوده : لطفاً بعد از شنیدن سوره ی بقره پیغام خود را بگذارید

به يه طرف می گن چرا سی ديت اينقدر خش داره می گه:آخه زير قسمتهای مهمش خط كشيدم.

تركه دوتا دزد مي‌گيره، زنگ میزنه به 220!!!

از تركه ميپرسن بنفش چه رنگيه؟ ميگه: قرمز ديدي؟! آبيش!

تركه بچش بعد از عيد فطر به دنيا مياد، اسمشو ميگذاره: پسفطرت
نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 ساعت 17:32

نام و نام خانوادگي : كاظم تبريزي كلاس: دبستان
موضوع انشا : سال گذشته را چگونه گذرانديد ؟

قلم بر قلب سفيد كاغذ ميگذارم و فشار مي دهم تا انشايم آغاز شود . سال گذشته سال بسيار خوب و پر بركتي مي باشد . سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي 18 چزخ رفت و له گشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوش گذشت . ما خيلي خاك بازي كرديم . من هر چي گشتم پسر خاله ام را پيدا نكردم . در ان روز پدرم مرا با بيل بدون دليل زد! من در پارسال خيلي درس خواندم ولي نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند . پدرم مرا به مكانيكي فرستاد تا كار كنم و اوستاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد . و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد . من خيلي در كار هاي خانه به مادرم كمك مي كرئم . مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كرد ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آَپز خانه مي گذاشت . در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حامله است و پدرم مي گويد يا پسر است يا دو قلو ،‌ ولي من چيزي نمي گويم چون مي دانم كه بچه اي به اين اندازه از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد !!!! در سال گذشته ما به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم . من در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه مرا روي تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم ! پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هي به من مي گويد : كپي او غلي ، ولي نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهد ، پدرم عصباني مي گردد ! در سال گذشته ما به عيد ديدني رفتيم و من خيلي عيدي جمع كرده ام . ولي پدرم همه ي آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره اي خريد كه بسيار بد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شو هاي بي ناموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند . پدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار مي خورند و مي خندند ، گاهي وقت ها هم چيپس با ماست موسير مي خورد و كس شعر مي گويد .


...... من خيلي سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشاي من.
نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 15:26
بر او ببخشاييد
بر او که گاه گاه
پيوند دردناک وجودش را
با آب هاي رکد
و حفره هاي خالي از ياد مي برد
و ابلهانه مي پندارد
که حق زيستن دارد
بر او ببخشاييد
بر خشم بي تفاوت يک تصوير
که آرزوي دوردست تحرک
در ديدگان کاغذيش آب ميشود
بر او ببخشاييد
بر او که در سراسر تابوتش
جريان سرخ ماه گذر دارد
و عطر هاي منقلب شب
خواب هزار ساله اندامش را
آشفته ميکند
بر او ببخشاييد
بر او که از درون متلاشيست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد
و گيسوان بيهده اش
نوميدوار از نفوذ نفسهاي عشق مي لرزد
اي سکنان سرزمين ساده خوشبختي
اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران
بر او ببخشاييد
بر او ببخشاييد
زيرا که مسحور است
زيرا که ريشه هاي هستي بارآور شماست
در خکهاي غربت او نقب مي زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه هاي موذي حسرت
در کنج سينه اش متورم مي سازن
نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  

پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 15:22
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛



فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.




توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد

و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند . و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشنان را مي‌دادند . و بعضي آزادگيشان را.



و من ديدم که شيطان مي‌خنديد.
نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  

دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 12:32
اگر اومدی و نظر ندادی و من ندیدم

الهی تو بمیری من نمیرم

سر قبرت بیام پارتی بگیرم

الهی سرخک و اوریون بگیری

تب مالت و بلای جون بگیری...ا

لهی از سرت تا پات فلج شه

کمرت بشکنه,دستت کبودشه

الهی حسبه و MS بگیری

سره راه بیمارستان بمیری

الهی خیر نبینی

الهی کور بشی چشمت نبینه

بمیری,گم بشی,حقت همینه

الهی آسم تیپ A بگیری

هنوز که زنده ای,پس کی میمیری؟

الهی زن ایدزی بگیری

بفهمی داری از ایدزم میمیری

بیا تو یه نظر بده همین جا...که تا عمر داری زنده باشی و برپا

(اونایی که نظر نمیدن مواظب خودشون باشن)
نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 9:36


سلام سلام سلامی به گرمای وجوده من.

آقا بالاخره نمردیمو کشف کردیم که چرا این آدما یه سری خوشگلن یه سری زشت(البته این فقط مخصوصه آقایونه به خانم ها بر نخوره).

امام صادق علیه السلام فرمودند: خداوند تبارک و تعالی حوریه ای را از بهشت بر آدم علیه السلام نازل کرد پس حضرت آدم علیه السلام آن را به تزویج یکی از دو فرزندش درآورد ودختر جان (ابوالجن یعنی پدر جن) را به تزویج فرزند دیگرش در اورد. پس آن دسته از مردم که بسیار زیبا و دارای خلق نیکو هستند از حوریه می باشند و ان دسته از مردم که دارای خلق بد هستند از دختر جان می باشند.


منبع:کتاب الفقیه ـ جلد ۳
لطفا با انتقادات و پیشنهادات خود ما را در ادامه راه یاری کنید
نوشته شده توسط بنیامین | لینک ثابت | موضوع: